نشد. # ردیف


نشد.

درخواست حذف این مطلب

فکر می فقط تمام روز می خوابد و من باید مراقب باشم داروهایش را سر وقت بخورد. وقتی مادربزرگم نشست کنارم و گفت «از خودت برام بگو»، چقدر سردرگم شدم. صبح مامان پیغام گذاشته بود که «جات خالیه. دلمون خیلی برات تنگ می شه. از حال و روزت یه گزارش واقعی به من بده». به این همه حرف نگفته و راز مگو و زخم پنهان فکر می کنم و دلم از نقش بازی سر می رود. به مادربزرگم فکر می کنم که دلش می خواست بشنود همه چیز خوب است و شنید. به خنده هایی که چاشنی پرت و پلا گفتنم می کنم تا دل مامان شور نزند. دلم می خواهد ببوسمشان و بگویم هیچ وقت بهتر از این نبوده ام. یادت هست بعد از روزها بی خبری یک خط برام نوشته بودی که «جانم بگیر و صحبت جانانه ام بخش»؟ دیگر دیدارت میسر نمی شود مگر به قیمت جان؛ و اگر می شد من چقدر به این معامله راضی بودم. دلم می خواهد یک شب جایی بین گریه هام پیدات شود، برات یک گزارش کاملاً واقعی بگویم.